خیلی ساده سلام
"چند وقت بود(نزدیم به ۴ماه)آپ نکرده بودم.بی دلیل هم نبود.برای اینکه نزدیک به چهار ماه از خونه دور بودم و کلآبه اینترنت هم دسترسی نداشتم.توی این چهار ماه دوری از خونه کلی اتفاق توی خونواده ی ما افتاده بود که من از همه ی این اتفقاقات بی اطلاع بودم.هر وقت هم با خونه تماس می گرفتم می گفتن هیچ خبری نیست.همه چیز خوبه...امن و امان....اما.....زهی خیال باطل....وقتی برگشتم کلی خبرهای ناراحت کننده از تصادف گرفته تا فوت بهم تحویل دادن.مهمترین این اتفقاقات فوت پدر بزرگم بود.روحش شاد و یادش گرامی باد.که این اتفاق نه تنها برای من بلکه برای خونواده ی ما ضربه ی سنگینی بود.بعد از چهار ماه دوری از خونه با خوشی میای خونه و میبینی توی این چهار ماه چه اتفاقات مهمی افتاده و تو هم از همه چیز بی خبری و یکدفعه بهت بگن ۳ ماه از مرگ عزیزترین شخصی که می شناسی گذشته چه حالی بهت دست می ده؟؟؟و کلی اتفاق دیگه که وقتی اونارو شنیدم برای یه لحظه دنیا روی سرم خراب شد.آرزو می کردم که خواب باشه وآرزو میکردم که ای کاش بر نمی گشتم.
چند وقت می خوام وبلاگ رو تعطیل کنم و بچسبم به کار و زندگی.....
زهی خیال باطل....
این چند وقت که از خونه دور بودم به خدا پسورد ایمیل و وبلاگمو فراموش کرده بودم.الآنم میخوام به کل خودمو یه مدت به بی خیالی بزنم ببینم چه اتفاقی می افته....
یه سری تصمیمات جدید توی زندگیم گرفتم که این دفعه می خوام به همه ی اونها عمل کنم."
"من خسته ام و نمی دانم شاید فقط(هیچ چیز)بتواند خستگی را از تنم دربیاورد...."
"یه جایی خوندم:
اگر می خواهید خود را پیدا کنید باید خود را گم کنید....
چند وقتیه خودمو گم کردم....
کسی نیست منو پیدا کنه؟؟!!!!"
"کاش آن غرور لعنتیت را برای یک بار هم که شده می گذاشتی اش کنار؟
مثل من.....
که گذاشتی ام کنار....
پدرم می گوید نوشته هایم حتی به درد دل درد هم نمی خورد که آدم بخوردشان و دل درد بگیرد!چه برسد به درد دل!
مثال نقض می آورد گویا!
اما کاش می دانست چرندیات ما مثل تخته نزد ایشان نیست که به بازیشان می گیرد...
درست مثل شما دوستان و آشنایان...
که به بازیمان گرفتی...
راستی بین خودمان بماند...
از سر که می خوانم می بینم راست می گوید...!
انگار شبیه دل پیچه است...
نوشته هایم....."
"می خواهم زندگی را سخت نگیرم تا زندگی به من سخت نگیرد.لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند.بهار هر وقت دلش خواست بخندد و پاییز هر وقت خواست دلش بگیرد.آن وقت مثل سنگریزه در دل کوه گم می شوم بدون آنکه کمترین اثری بگیرم و یا کمترین اثری ببخشم.مثل یک روز پرخاطره به آخر می رسم بدون آنکه حتی لحظه ای در لحظه ای ثبت شده باشم...."
"دلم می خواهد پرواز کنم و از این اتاق تنگ و تاریک کنده شوم و به دورها بروم.به آسمان آبی.به دریای پر از نشاط و شور زندگی.به دشتهای پوشیده از گلهای وحشی.به اعماق اقیانوس ها.می خواهم به آن سوی مرز تاریکی ها سفر کنم.به زادگاه سفیدی و به قتلگاه سیاهی بروم و تمام خارهایی که دیگران بر تنم فرو کردند با خود ببرم.می خواهم اندکی به چشمهایی که روزها و شبها چشم انتظار بودند آرامش دهم و به روح خسته ام پرواز.......
ولی دستهایم را بی پرواز می بینم و قلبم را در انتظار انفجار......
کاش.....
کاش کسی بود تا به روح خسته ام آرامش دهد.کاش کسی بود تا زمزمه ی شعر بلند اندوه با من همراه شود.
اما.....
اما در این اتاق که رفته رفته تاریکی بر آن چیره می شود کسی جز من و تنهاییم نیست و هرگز نخواهد بود....."
"زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه ی درختی می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
آه.......
زندگی شاید بی خبری از خانه و دوستانت باشد....
اما سهم من از زندگی چیست............؟؟؟؟!!!!!
سهم من از زندگی...
آسمانی است که از آویختن پرده ای آن را از من می گیرند.
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است.
و به چیزی در پوسیدگی و غربت.
سهم من گردش حزن آلود و غم انگیزی است در باغ خاطره ها و گذشته ها
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید.....
چه می گوید.....
مهم نیست....؟!!!
یا حق
+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
11:4 |