تبليغاتX
درختان ایستاده می میرند زندگی صحنه ی یکتایی هنرمندی ماست . هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود . صحنه پیوسته به جاست . خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد JavaScript Codes

نگاهمان را مي پاشيم روي کاغذ پاره هاي ولو شده روي ميزمان ...
اما به چه زباني بگوييم
که شعرمان نمي آيد ...!!!

مغزمان هنگ مي کند !
دستمان به قلم که مي رود ...
چشم که باز مي کنيم مي بينيم اين شعر ها هم قبلا سروده شده اند ...!!!

اسممان را نمي شود گذاشت شاعر ...
 
برادرمان مي گويد ...

 باز هم به همان کاغذ پاره هاي ولو شده روي ميزمان چشم مي دوزيم ...
که پر است از شماره هاي  11رقمي ...

عميق تر که نگاه مي کنيم ...

 روي يکيشان نوشته شده :
اگر زنگ نزني بي تو مي ميرم ... منتظرم !

۹ ماهي هست که اين کاغذ پاره را به ما داده اند...

فکر مي کنيم !!!

راستي ديروز يکي را  توي عروسي ديديم چهره اش خيلي آشنا بود ! اما تا صبح هرچه به مغز  نداشته مان فشار آورديم نتوانستيم بفهميم کي بود !؟؟؟

 رشته ي کار هم از دستمان در مي رود ! اصلآ فراموش کرده ايم مشغول چه کاري بوديم !!!
آهان... مي گويند با کاغذ مي شود جنس مرغوبي از خمير را تهيه کرد به منظور مجسمه سازي !!!

دچار آلزايمر شده ايم اين  روزها ديگر  ...

فراموش کرده ايم انگار ...که مجسمه سازي هم  بلد نيستيم !!!

ما مي مانيم و يک شعر نا سروده و يک مشت شماره تلفن و يک کاسه ي آب ...

صداي خواهرمان را مي شنويم به همراه 2 عدد بلند گوي قورت داده که  روي اعصاب نداشته مان راه مي رود ...
تو مثلآ رفته ايي يک چيزي بياوري که بچه را آرام کني !!!!

نه انگار  آلزايمر دچار من شده است ....!!!!

آهان ...

يادمان آمد ...

مي خنديم !

هنوز زنده است ...!!!

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 12:34 |

من کیستم؟

حضوريك غم در ميان هلهله ي شادي رقص آور،عابر خسته ناپذیر جاده های بی عبور تنهایی،درخت خشكيده اي كه تا حالا مزه ي آب را نچشیده،

من کیستم؟

ستاره ای خسته در میان کویرآسمان،کیمیاگری در جستجوی زمرد امید راه ناامیدی،چشمه ای که جز سراب بودن درس دیگری ندارد.

آری من کیستم؟

من همانم که در عرش زمین و آسمان جز تنهایی هم صحبتی ندارم.

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 0:16 |

وقتی روزات مثل ماه می شن چی کار باید بکنی؟!!

تازه پس فرداس و انگار ۲ ماه گذشته!

حتی زمانم باهات سر لج داره ٬ مثل همه چیزای دیگه. همه چی دستشو داده به دست هم تا بهت ثابت کنه پستی،آشغالی٬ حیوونی،حقیری ٬ لیاقت نداری ٬ بزدلی ٬ بیچاره ای...

انگار ثانیه ها فقط همینو تکرار می کنن. همه چی متوقف شده تا اینو بهت حالی کنه. تا زجرت بده ....

اما تو که همه اینارو می دونی...

دیگه چیو می خوان بهت ثابت کنن؟

تو که تسلیم شدی. تو که داری خودتو دفن می کنی. دیگه ازت چی می خوان؟ تو که جلو همه چیزت وایسادی ٬ تو که همه چیزتو پس زدی. تو که خودتو کشتی.

چرا  راحتت نمی ذارن؟ ..

فقط می خوان زجرت بدن و از این کار لذت ببرن.

چرا نمی شه؟؟؟؟؟؟

ساکت شین....... ثانیه های لعنتی...

چیو تو گوشم فریاد می زنین؟ من که دیگه چیزی ندارم  بهتون بدم...

همشو دادم بهتون تا... تا ... تا چی؟...

 دارم از چی فرار می کنم؟ باورت می شه؟ بازم نمی دونم!!!! هه . مثل همیشه...

راحتم بذارید........... می خوام بخوابم... 

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 12:18 |
سلام

 

 

اومدم بگم یک سال از تاسیس وبلاگ میگذره اما من همون حیوونی هستم که بودم؟

.

.

.

.

 

 

خدایا چرا؟

 

تولدت مبارک وبلاگ عزیزم

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 12:13 |
خیلی ساده سلام

"چند وقت بود(نزدیم به ۴ماه)آپ نکرده بودم.بی دلیل هم نبود.برای اینکه نزدیک به چهار ماه از خونه دور بودم و کلآبه اینترنت هم دسترسی نداشتم.توی این چهار ماه دوری از خونه کلی اتفاق توی خونواده ی ما افتاده بود که من از همه ی این اتفقاقات بی اطلاع بودم.هر وقت هم با خونه تماس می گرفتم می گفتن هیچ خبری نیست.همه چیز خوبه...امن و امان....اما.....زهی خیال باطل....وقتی برگشتم کلی خبرهای ناراحت کننده از تصادف گرفته تا فوت بهم تحویل دادن.مهمترین این اتفقاقات فوت پدر بزرگم بود.روحش شاد و یادش گرامی باد.که این اتفاق  نه تنها برای من بلکه برای خونواده ی ما ضربه ی سنگینی بود.بعد از چهار ماه دوری از خونه با خوشی میای خونه و میبینی توی این چهار ماه چه اتفاقات مهمی افتاده و تو هم از همه چیز بی خبری و یکدفعه بهت بگن ۳ ماه از مرگ عزیزترین شخصی که می شناسی گذشته چه حالی بهت دست می ده؟؟؟و کلی اتفاق دیگه که وقتی اونارو شنیدم برای یه لحظه دنیا روی سرم خراب شد.آرزو می کردم که خواب باشه وآرزو میکردم که ای کاش بر نمی گشتم.

چند وقت می خوام وبلاگ رو تعطیل کنم و بچسبم به کار و زندگی.....زهی خیال باطل....

این چند وقت که از خونه دور بودم به خدا پسورد ایمیل و وبلاگمو فراموش کرده بودم.الآنم میخوام به کل خودمو یه مدت به بی خیالی بزنم ببینم چه اتفاقی می افته....

یه سری تصمیمات جدید توی زندگیم گرفتم که این دفعه می خوام به همه ی اونها عمل کنم."

 

"من خسته ام و نمی دانم شاید فقط(هیچ چیز)بتواند خستگی را از تنم دربیاورد...."

 

"یه جایی خوندم:

اگر می خواهید خود را پیدا کنید باید خود را گم کنید....

چند وقتیه خودمو گم کردم....

کسی نیست منو پیدا کنه؟؟!!!!"

 

"کاش آن غرور لعنتیت را برای یک بار هم که شده می گذاشتی اش کنار؟

مثل من.....

که گذاشتی ام کنار....

پدرم می گوید نوشته هایم حتی به درد دل درد هم نمی خورد که آدم بخوردشان و دل درد بگیرد!چه برسد به درد دل!

مثال نقض می آورد گویا!

اما کاش می دانست چرندیات ما مثل تخته نزد ایشان نیست که به بازیشان می گیرد...

درست مثل شما دوستان و آشنایان...

که به بازیمان گرفتی...

راستی بین خودمان بماند...

از سر که می خوانم می بینم راست می گوید...!

انگار شبیه دل پیچه است...

نوشته هایم....."

 

"می خواهم زندگی را سخت نگیرم تا زندگی به من سخت نگیرد.لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند.بهار هر وقت دلش خواست بخندد و پاییز هر وقت خواست دلش بگیرد.آن وقت مثل سنگریزه در دل کوه گم می شوم بدون آنکه کمترین اثری بگیرم و یا کمترین اثری ببخشم.مثل یک روز پرخاطره به آخر می رسم بدون آنکه حتی لحظه ای در لحظه ای ثبت شده باشم...."

 

"دلم می خواهد پرواز کنم و از این اتاق تنگ و تاریک کنده شوم و به دورها بروم.به آسمان آبی.به دریای پر از نشاط و شور زندگی.به دشتهای پوشیده از گلهای وحشی.به اعماق اقیانوس ها.می خواهم به آن سوی مرز تاریکی ها سفر کنم.به زادگاه سفیدی و به قتلگاه سیاهی بروم و تمام خارهایی که دیگران بر تنم فرو کردند با خود ببرم.می خواهم اندکی به چشمهایی که روزها و شبها چشم انتظار بودند آرامش دهم و به روح خسته ام پرواز.......

ولی دستهایم را بی پرواز می بینم و قلبم را در انتظار انفجار......

کاش.....

کاش کسی بود تا به روح خسته ام آرامش دهد.کاش کسی بود تا زمزمه ی شعر بلند اندوه با من همراه شود.

اما.....

اما در این اتاق که رفته رفته تاریکی بر آن چیره می شود کسی جز من و تنهاییم نیست و هرگز نخواهد بود....."

 

"زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه ی درختی می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمی دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

آه.......

زندگی شاید بی خبری  از خانه و دوستانت باشد....

اما سهم من از زندگی چیست............؟؟؟؟!!!!!

سهم من از زندگی...

آسمانی است که از آویختن پرده ای آن را از من می گیرند.

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است.

و به چیزی در پوسیدگی و غربت.

سهم من گردش حزن آلود و غم انگیزی است در باغ خاطره ها و گذشته ها

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید.....

چه می گوید.....

مهم نیست....؟!!!

 

 

 

یا حق

 

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:4 |
سلام

فعلآ ترجیح میدم دیگه از خاطرات و گذشته چیزی ننویسم......

 

دیگه خاطرات تعطیل............

یاد یه شعر می افتم که بیشتر موقع ها "اکبر"یکی از بهترین دوستام در محل خدمت اونو زمزمه می کنه.......

 

"دوستی با هر که کردم خشم مادرزاد شد       آشیان هر جا گرفتم لانه ی صیاد شد

آن رفیقی که با خون دل پروردمش                 عاقبت خنجر کشیدو بر سرم جلاد شد"

 

یا حق..........

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:47 |

به بازگشت اعتقادی ندارم حتی اگر به آن شروع دوباره گویند...به بازگشت اعتماد ندارم حتی اگر تمام لوازمش فراهم باشد ...بازگشت به گذشته ...بازگشت به دیروز ...بازگشت به سوی انسانهایی که رهایشان کرده ای...بازگشت به زادگاهت ...بازگشت به چهره دیروز و حتی بازگشت به خویشتن ....نه به هیچ کدامشان اعتقادی ندارم و سعی می کنم نه به آرامی بلکه با سرعت از کنارشان بگریزم ....آنقدر به این حرف خود ایمان دارم که دوست دارم بگویم ...بازگشت نشانه خوبی نیست...حتی اگر بازگشت به خوبی ها باشد....خوبی ها هر لحظه با هم متفاوتند...خوبی دیروز هم فرق کرده است ...چاره ای نیست اگر امروز هم چیز خوبی پیدا نکردیم باید به دنبال خوبی های فردا بود.......

 

 

 

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 12:48 |

تو این مدت اینجا خیلی چیزا نوشتم...بیشترشون از رو عصبانیت بود.عصبانیتی که البته بی دلیل نبود.تازگی ها فهمیدم هرچی گوسفندتر و نفهم تر باشی بیشتر بهت خوش میگذره.مصیبت و بیچارگی رو ببینی و واست مهم نباشه.کیف خودت رو بکنی.نمیدونم در توان کدوم آدم عاقلیه که همچین کاری بکنه ...من نمیتونم...از طرف دیگه خسته شدم.خسته شدم از اینکه باید مدام نگران همه چیز و همه کس باشم.دوست دارم آنقدر آدم بی خیالی باشم که بتونم از این همه فکر خودم رو نجات بدم!!دو تا راه بیشتر نیست:

گوسفند باشی و شاد

آدم باشی و داغون!!!!

دو تاش با هم نمیشه...

من نه شخصیتم اجازه میده اولی باشم نه دومی بودن تاحالا واسم سودی داشته (البته اگه شخصیتی داشته باشم،رفیقم می گفت ریدم به اون شخصیتی که تو داری.راستم میگه)...منتها دلم می خواد یه مدت خوش باشم!!!خوشبختانه یه سری تغییرات جزئی تو زندگیم دادم که امیدوارم بتونه یه سری مشکلات رو حل کنه...به رنگ سیاه خیلی علاقه دارم چون شب رو برام تداعی می کنه...چون حس تنهایی رو در وجودم افزایش میده...

دیگه واسم مهم نیست!!!

می خوام یه مدت بی خیال باشم ببینم چه طور میشه...

یه بی خیالیه آزمایشی...

دلم یه خواب شیش ماهه می خواد...

دلم می خواد همه شیش ماه یادشون بره آدمی به اسم من وجود داره...

دلم میخواد شیش ماه نگران نباشم...

دلم می خواد شیش ثانیه از ته دل بخندم....

دلم میخواد ...

 

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 0:56 |

زندگی خیلی محشره...خیلی خوشگله..."آره جون خودت این بدبخت بیچاره های کنار خیابون رو دیدی؟"...من عاشق اینم که برم تو طبیعت...تو فضای باز...این کار می تونه به آدم آرامش بده..."این آشغال ها رو کدوم پدر سوخته ای ریخته اینجا؟همه جا بوی تعفن میده!"...میشه از بودن باهم لذت ببریم...میشه زندگیمون رو با بودن با دوستان خوب  قشنگ ترش کنیم.."فلانی عجب آدم عوضی بود.آدم یه دوست مثل این داشته باشه دیگه دشمن می خواد چیکار"...یادش بخیر دوران کودکی رو...آخی...چه دورانیه این بچگی..."بازم مامان بابا دعواشون شده..."
اگه میخوای موفق باشی برو دنبال رشته ای که دوسش داری...تو خونواده ی ما سرطان خیلی شایعه"...لازم نیست واسه شاد بودن همیشه دنبال یه اتفاق بزرگ باشیم...حتی پوشیدن یه لباس که مورد علاقه شماست میتونه باعث آرامش و شادی بشه..."اینو بپوش تا سه سوته گشت ارشاد بگیردت!"...با داشتن تفکر مثبت میشه مشکلات رو از پیش پا برداشت..."دکترا جوابش کردن"...سعی کن همیشه به پدر و مادرت احترام بذاری و حرفشون رو گوش کنی...اونا جز خیر و صلاحت رو نمیخوان..."بابام همیشه میگه تو که بچه ای نمیفهمی بهتره دخالت نکنی"...تو زندگی اراده داشته باشی همه چیز حله ..."شما حد نصاب نمره رو داری ولی ما مرد استخدام نمیکنیم!"...وای چه حالی میده بودن تو جمع گرم خونواده کنار هم!..."بابا باز بداخلاقی میکنه...مامان هم از دستش دلخوره..."...همیشه با خودت تکرار کن که من یه آدم خوشبختم و زندگی خیلی شیرینه..."آره جون خودت!زندگی شیرینه...آدمها خوشبختن...خدا همیشه به یاد ماست!!!!" کی گفته خدا همیشه با ماست؟پس چرا من بعضی موقع ها به وجود خدا شک می کنم؟...

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 2:0 |

اینجا می نویسیم چون دلمان می خواهد !

مخاطبمان هم هر کسی می تواند باشد اعم از :

برادرمان ؛ خواهرمان ؛ مادرمان ؛ پدرمان ؛ همه ی فک و فامیل و آباء و اجدادمان !

دوست دختر پسر عموی رفیق ناکسمان !

زن همسایه ی دست راستي ِ مان ؛

بچه ی 3 ساله ی زن ِ برادرمان !

توی تاکسی آن پسر ِ بغل دستی ِ مان !

حتی خوانندگان بیکار وبلاگمان !

دوستان هم دانشگاهی ِ مان !

استاد درس تکنولوژیمان !

استاد درس بسته بندیمان !

استاد درس کارگاه خط در گرافیکمان!

استاد درس زبان خارجه مان !

مردک سبزی فروش دو کوچه بالاترمان !

صف نانوایی یک محل پایین ترمان !

 شاید هم خود ِ انترمان ...!
+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 23:41 |

روزی که به دنیا امدم یکی توی گوشم صدا کرد"غم" ابتدا فکر می کردم غم عروسکی است که می توانم با آن بازی کنم ولی حالا می بینم که خودم عروسکی هستم بازیچه ی دست غم.

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 2:16 |

وقتي يه روزت نحس ميشه چيكار بايد كرد؟

 

وقتي تو خونه تنها ميموني چيكار بايد كرد؟

 

وقتي حوصله درست كردن يه ناهار ساده هم واسه خودت نداري چيكار بايد كرد؟

 

وقتي دوستت زير قولش ميزنه چيكار بايد كرد؟

 

وقتي بايد بعد از ظهر حتما جايي بري و تو حوصلشو نداري چيكار بايد كرد؟

 

وقتي اعصابت از دست همه داغانه چيكار بايد كرد؟

 

وقتي ميدوني آخر سر بايد زير سيگار پر از فيلترهاي سوخته،ليوانهاي پر و خالي شده از چاي تلخ رو جايي خالي كني و بشوري ولي مطمئني كه نميتوني انجام بدي چيكار بايد كرد؟

 

وقتي گشنه اي ،دلت شكسته، بريدي، چيكار بايد كرد؟؟؟

 

بازهم دچار همان کلافگی های همیشگی شده ام که هر چند وقت یه بار سراغم میایند و بدون اینکه بگویند برای چه مرا به این عذاب دچار ميكنند چند روزی را در درون مغزم سکنی گزيده و آخر سر مرا در گیجی این چند روز رها کرده و میروند تا روزی آید و ...

من الان كلافه ام،از چي،خودم هم نميدونم.

تنها كاري كه ياد گرفته ام در چنين حالاتي انجام بدم اينه كه پناه ميبرم به صداي جادويي "فريدون فروغي".

دلم از خيلي روزا با كسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرزه گياهي كه گلاش

پرپر دستاي خارو خسي نيست

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 12:26 |

ین چند وقت به این نتیجه رسیدم با این رشته و مدرکی که دارم چوپون گله و یا آب حوض کش هم نمی شم.حدوداً4ماه پیش از یکی از دوستام شنیدم که سپاه نیرو می گیره و به سپاه مراجعه کردم.کسی که ثبت نام می کرد گفت امیدی نداشته باش که توی سپاه بیای.یارو می گفت اولویت با کساییه که رشته ی عمران و نقشه کشی و  .....خوندن و در ضمن باید کارت بسیجی فعال هم داشته باشی.چند روز پیش دوباره از یکی از دوستام شنیدم که نیروی انتظامی نیرو می گیره.به اونجا که سر زدم شخصی که مسول ثبت نام بود اول مدرک و بعد رشتم رو پرسید یارو نمی دونست رشته ی من چیه و چه کاربردی داره.آخرش هم دست از پا درازتر برگشتم خونه.و گفت باید کارت بسیجی هم داشته باشی...

به این نتیجه رسیدم که باید مدرکم رو بزارم در کوزه و به جای آب نوشابه بخورم چون این مدرک به درد لای جرز هم نمی خوره.

چرا باید هر جا که میری از ثبت نام گرفته تا آبدارچی باید کارت بسیجی داشته باشی؟

ریدم به هر چی بسیجی و بسیجی که هر چی این ملت بی فکر می کشن از دست این بسیجیای حروم زادس.

هر چند هیچ امیدی برای آینده ندارم اما تنها دلخوشیم اینه که...................

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 1:13 |

تصمیم گرفته بودم که در وبلاگم دیگه شعری ننویسم.اما به این شعر علاقه دارم.این شعر رو یکی از دوستانم(علی یوسفیان) در آخرین روزهای دانشجویی در تاریخ 23/9/85 توی دفتر خاطراتم نوشت.خیلی به این شعر علاقه پیدا کرده ام و شاید روزی دو سه بار این شعرو می خونم.گفتم شما هم بخونید که ببینید من تا کجاها میرم و برمیگردم.

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

در خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ وو شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها،دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که دستان من

روزگاری شعله می زد،خون شعر

 

خاک می دهد مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من،با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی،نقش دستی،شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها،دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک

بی تو،دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام ننگ

 

((فروغ فرخ زاد ))

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 0:28 |

 

این مطلب واسه اونایی که خوابگاهی بودن جالبه... یادش بخیر

 

 

 

 آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای خوب خوابگاه

آن حرافی های پر از خنده

آن پسران پر از شادی

آن اتاق های کوچک و تنگ

آن پشت بام مشرف به دختر همسایه

آن کوچه های مملو از سر و صدای ما

آن روزها رفتند...

آن روزهایی کز شکاف پلک های من

کادوهای ولنتاین هم اتاقی ها می جوشید

و چشمم به هر سوژه ایی می افتاد

فوری آن را می بلعید

گویی میان مردمک هایم

خرگوش نا آرام شلوغ بازی بود

هر ظهردم با آفتاب پیر

به کلاس های نرفته فکر می شد

 و شب ها به فضولی در اتاق بغلی می گذشت...

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت پنجره خوابگاه

هر دم به بیرون خیره می شدیم

وحسرت یک برف بازی حسابی در دلهایمان می ماند

آن روزها رفتند

آن روزهای ترس از مسئول خوابگاه

آن روزهای خرد کردن لامپ بر سر امام جمعه مسجد محل

آن روزهای تلویزیون دست جمعی

آن روزهای حرم روی

آن روزهای جشن و رقاصی

آن روزهای توطئه و شورش

آن روزهای راس 8 خوابگاه بودن

آن روزها که هر تلفن رازی داشت

و هر دختری حرفی داشت

آن روزها رفتند

آن روزهای امتحانات

آن روزهای تحویل کار

آن روزهای رفتن به خانه

آن گشت زدن ها در نانوایی ها و سبزی فروشی ها

آن خنده های از ته دل

آن هم دردی ها

آن روزها رفتند

و گم شدند میان خاطرات زندگیم

در ازدحام پرهیاهوی روزهای خوابگاه

و پسری که فقط پسر خوابگاهی بود

اکنون در حسرت روزهای رفته است

اکنون در حسرت روزهای رفته است

.

.

.

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 23:24 |

 

به نام مرگ كه روزگاريست انتظارش را مي كشم اما هر روز بيشتر از ديروز از من گريزان ميشود.به نام تنهايي كه سالهاست همراه با من در كوچه سارهاي بي انتهاي هستي قدم ميزند.به نام گريه كه مدتهاست مونس شبهاي بي كسي تاريك پر اضطراب من است.به نام غصه كه انگار در اين دنياي پهناور كسي را جز من بهر شكستن پيدا نمي كند و به نام يار كه هر وقت با تمام وجودم دل به آن بستم مرا از خود راند.......

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 10:17 |

احساس ميكنم ته يه چاه خيلي عميقم....
انقدر عميق كه اگه از بالا نگاه كني منو اون ته نميبيني...
هيچي نميبيني
من همون هيچم!!!
اونقدر اين چاه باريكه كه احساس ميكنم فشار ديواره اش داره استخوونامو خورد ميكنه...
انقدر اين حس واسم زنده اس كه انگار صداي شكستن خودمو ميشنوم!
هر چند واسه شكستن من همون فشار هوا بسه...
ولي من دست نجات دهنده رو نمي خوام.
اين پايين منم و فشار ديوار و فشار هوا
اون بالا منم و يه مشت گرگ آدم نماي بي صفت...
ولي وسوسه ي بالا رفتن داره منو ديوونه ميكنه!!!!
ميترسم از روزي كه يكي با يه صداي قشنگ اسممو از بالاي اين چاه صدا بزنه
و من به اين وسوسه ببازم...
تاريكي چاه حقيقي و روشنايي بيرون يه دروغ احمقانه اس.
بعضي وقتها دروغ ها چه شيرين به نظر ميا

و چه وسوسه انگيز!!!!!!!

نمی خوام از تو چاه بیام بالا .

اصلا"!!!!

حالم گرفته

چون احساسم اینه که کم میدونم

احساس می کنم کم میفهمم!!!

احساس میکنم به وسوسه می بازم!!!

احساس می کنم دیوار حصارم سست شده

احساس میکنم فشار هوا زیاده...

احساس میکنم همه منو به هم نشون میدن میگن این همونه که نتونست!!!

میگن این همون آدم تو خالیه!!!

 

تنها چیز واقعی که تو زندگی دارم همین چاهه

که قبر منم تو این چاهه

لطفا" نبش قبرم نکنین!!!!!

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 1:26 |

خوشحالم که بهتر شدی.

باور کن که گاهی یه چیزهای کوچیک معجزه میکنه. مثل روزی نیم ساعت پیاده روی یا هفته ای یه بار کوه رفتن، دویدن و یا هر ورزش دیگه ای. نمیدونم چرا تو این خراب شده، هر کی که یه خورده تو وادی اندیشه میفته؛ فکر میکنه که باید یه گوشه بشینه و فقط فکر کنه و فکر کنه و فکر کنه. نمیگم قهرمان ورزش شو؛ ولی لااقل یه برنامه ی ورزشی، به خصوص ورزش گروهی، برای خودت بذار. اونوقت می بینی که زمین تا آسمان عوض شدی.

 

 

 

 

میدونین تو این جامعه ای که ما داریم زندگی می کنیم هیچ کاری نمیشه انجام داد باید حتماًیه کسی رو به عنوان ضامن یا پارتی معرفی کنی که بری فلان کار رو انجام بدی یا ندی.یا............

 

در ضمن کدوم ورزش یا برنامه ی ورزشی.وقتی که کسی برات تصمیم میگیره فلان کار رو انجام بده،این کار بده انجام نده،نرو فلان جا،با فلانی حرف نزن،این کارو نکن،اون کارو نکن،این کار عیبه،اون کاری رو که انجام دادی ریا بود،با کی داری تلفنی صحبت می کنی،چرا رفتی بیرون،کجا میری، فلانی این کارو کرد،فلانی پسر خوبیه،داداشد فلان کارو انجام داده،و هزار تا امرو نهی دیگه که اگه بخوای جوابشونو بدی میگن تو هنوز بچه ای هیچی سرت نمیشه یا هنوز دهنت بوی شیر میده،تو هیچی نمی فهمی و......................................

اگه روزی نیم ساعت بخوای بری پیاده روی همه فکر میکنن یارو حتماًیه مرگیش هست،پسره خل و چل شده،پسره عاشق شده،و..........................

گور بابای عشق و عاشقی...

 

میخوای چطوری به زندگی امیدوار باشی؟؟؟

میخوای چطوری روی پای خودت وایسی؟

میخوای چه جوری بهت اطمینان کنن؟

 

فکر می کنین که من واقعاًبهتر شدم؟؟

من که خودم نمی دونم چه مرگمه اما خیلی وقته ......................................

فکر می کنین که چه قرارهایی با خودم گذاشتم؟

حتماًفکر میکنین که قرار گذاشتم آدم درستی بشم یا از این به بعد روزه هام رو به طور کامل بگیرم یا نمازهام رو نزارم که قضا بشن؟ یا به این دینتون دل خوش کنم؟یا کاری نکنم که خدا از دستم عصبانی بشه یا ...........................

 

 

نه آقای عزیز !!!!

باید بهتون بگم که دارین اشتباه میکنین

من یه حیوونم یا بهتر بگم من از یه حیوون پست ترم از این حالت هم نمی تونم در بیام...

همین..............

 

 

 منو نمی شناسی؟

من خسته ام.... فقط خسته... زیادی خسته... از این شلوغی ، از این همه پستی ، سردرگمی، بلا تکلیفی،چرا فک می کنی من بته ام؟؟

بدی من همینه... از بیرون همه فک می کنن یه بته ام که فقط مسخره بازی بلده یا به عبارتی یه اُسکله و بی احساسه...

حتی خودمم خودمو نمی شناسم ، براهمه یه آدم محسوب میشم اما  به نظر خودم از حیوون پست ترم، اما حالا... چرا هیچ کی نمی فهمه من چی می گم؟ همه کلمه هام غلط بود، نه؟

من خسته ام . از این سکوت، از این رخوت همیشگی که به جونم چنگ زده ، چرا خودمو نمی بینم؟ چرا خودمو پیدا نمی کنم؟

از این جستجو خسته ام... از این حماقت... از این پستی....از این حیوونی که بهش تبدیل شدم... از این خستگی مدام خسته ام... از حرف زدن خسته ام... از وز وز مدام توی گوشم... از نفرتی که سراپامو گرفته... نفرت من از من...

کاش می فهمیدی من فقط از خودم متنفرم ...

تو بی تقصیر نیستی ... هممون مقصریم ... اما من فقط با "من" مشکل دارم... این "من" لعنتیه که دیوونم کرده... فقط کاش می فهمیدی...

شاید بهتره خفه شم... همیشه به همین نتیجه می رسم... من پر از نفرتم... پر از تهوع ...پر از عیب...

کاش می فهمیدی..................................

 

یه خواهش هم از شما دوستان دارم که از این به بعد اگه خواستین کامنت بذارین  یا خودتون رو معرفی کنین یا یه ایمیلی،آدرسی بذارین که لااقل با شما آشنا بشیم.

 

فعلاًهمین

 

با تشکر

تنهای بی خدا

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 23:39 |

چیکار میشه کرد؟

چیکار میشه کرد وقتی همه ی حساب کتاب هات غلط از آب در میاد؟

چیکار میشه کرد وقتی میخوای بی تفاوت باشی و نمیشه؟

چیکار میشه کرد وقتی میخوای واسه خودت زندگی کنی ولی نمیشه؟

چیکار میشه کرد وقتی میخوای باعث آزار عزیزانت نشی و نمیشه؟

چیکار میشه کرد وقتی میخوای سر خدا(البته اگه وجود داشته باشه)فریاد بکشی و نمیشه؟

چیکار میشه کرد؟؟؟

احساس میکنم دارم از هم میپاشم!!حس میکنم بدنم هزار تیکه شده و تک تک ذرات وجودم تو یه فضای عجیب معلق شده!!

 

+ نگاشته شده توسط تنهای بی خدا در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 0:16 |