تبليغاتX
درختان ایستاده می میرند زندگی صحنه ی یکتایی هنرمندی ماست . هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود . صحنه پیوسته به جاست . خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد JavaScript Codes

یادمه چند ماه مونده بود به خدمتم که اعزام بشم بدجور اوضاع روحیم به هم ریخته بود.افکار منفی و مزخرف،بیکاری بعد از تموم شدن درس،نبود کار،و علی الخصوص مشکلی که برام پیش اومده بود خیلی به اوضاع روحیم دامن می زد.با یکی از دوستان که مشورت کردم گفت که بهتره به یه روانشناس مراجعه کنی...اون موقع به حدی نفرت انگیز شده بودم که به کفر گفتن هم روی آورده بودم.این چند روز دوباره شدم عین اون روزها.خیلی دوست دارم با آقای نوابی حرف بزنم اما نه شرایطش رو دارم و نه موقعیتشو.

دارم به ادامه تحصیل فکر می کنم...اما نه وضعیتشو دارم و نه وقت درس خوندن.چند وقت پیش به یه مشاور تحصیلی مراجعه کردم اما با حرفایی که بین ما ردو بدل شد دوباره نا امید شدم.نمی دونم چرا...؟؟؟یا رو می گفت قبولی توی اون رشته برای شما واقعاً چیزی شبیه محاله...می گفت کسی که قبل از شما مراجعه کرده بود هفته ای 50 ساعت درس می خوند،کلاس کنکور می رفت،تست کار می کرد اما قبول نشد...

نمی دونم توی دو راهی بدی گیر کردم.قید درس رو بزنم بیخیال درس خوندن بشم و بچسبم به همین شغلی که الآن دارم،و یا فعلاً بشینم واسه کنکور درس بخونم...

با خودم که فکر می کنم می بینم که الآن یه جورایی سربار خونواده هستم...نه درآمد درست و حسابی دارم و نه کار مشخصی...نه پس اندازی...نه...

خدایا خودت کمکم کن که از این فکر و خیالات در بیام...

جالبه...هر وقت نا امید میشم و توی شرایط بدی می افتم یاد خدا می افتم...اسم خدا رو آوردم...چیزی که این روزها اصلاً توی زندگیم وجود نداره...و به یاد ندارم کی 2 رکعت نماز خودم...آخه واسه کسی که نه به آینده امیدی داره و نه زندگی کردن واسش مهمه چه لزومی داره خدا هم توی زندگیش نقش داشته باشه و همون بهتر که نباشه...

فعلاً در سر دوراهی بدی گیر کردم...میرم...شاید با خبرهای خوب برگردم و شاید...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 11:28 |

خدایا می شود بگویید آن سنگهای ترازوی عدالتتان را به کدامین پیرمرد آسیابانی داده اید قرض...!!!؟؟؟

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 13:16 |

انگار...
حس گریه کردنمان گمشده...!!!
لابه لای همان دعاهای مستجاب نشده مان...!!!

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 15:27 |

من دلم یه آغوشی میخواد که بی دغدغه این افکار مزخرف لعنتی رو بریزم توش

من دلم یه جفت چشم میخواد که آروم آروم حرف های چشم هامو بخونه

که دیگه مجبور به حرف زدن نباشم

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 14:41 |

نمیدونم چی بنویسم

تصمیم داشتم آدم وار بنشینم و برای کنکور بخونم...

اما...

صبح ساعت شش میرم سر کار و بعضی شبها ساعت هشت نه میام خونه...اون موقع هم خسته و کوفته میرم یه دوش می گیرم و بعد شام و بعد از فرط خستگی خواب و دوباره روز از نو و روزی از نو...

بعضی شبها میشه از فرط کمر درد به زور خوابم میبره...

از این زندگی نکبت بار خسته شدم...

توی بلا تکلیفیه عجیبی گیر کردم...

کاش امشب برای من صبح نشه...

کاش امشب آخرین نفسهای زندگیم باشه...

دیگه هیچ آرزویی ندارم...

هیچ آرزویی...

زندگی رو با تمام نامردیهاش دیدم...

بیشتر از اینجا بودن فقط و فقط روح من رو داره خراب و خرابتر و آزرده تر می کنه...

خدایا...

من...

بنده ی نازک دل توام که به این روز افتادم،از زمختی های روزگار...

کاش...کاش...کاش...

تنهایم...تنهای تنها...یک تنهایی مطلق که من در یک طرف ایستاده ام و خدا در طرف دیگر،و بقیه همه اش مرگ،همه اش سکوت،همه اش نیستی...

بیزارم از این زندگی...بیزار...

خسته ام،خسته...

دوست دارم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 18:50 |

"خداحافظ...

بدرود بدرود بدرود

ای واژه ی بودن

ای خنجرهای بغض و حسادت

ای نمکهای بی بو و با خاصیت

خداحافظ...

شلیک خنده های به زمین خوردنه من

خداحافظ ای حرفهای ناگفته

و ای قصه های ننوشته"

خیلی خسته شدم از دنیایی که نمی دونم توش چیکار می کنم،واسه چی زندم،برای چی زندگی می کنم،هدفم از زندگی کردن چیه،و...و واسه چی اینجا هستم...

کرکره این وبلاگ تا اطلاع ثانوی پایین می باشد.

اگه دلشو داشتم حذفش می کردم...

اما چکار کنم که عرضه ی این کارم ندارم...

اومدنم بی دلیل بود اما رفتنم خیر...

داشتن وبلاگ واسم نون و آب که نشد هیچ،از کار و زندگی هم افتادم...

امسال بعد از تقریباً دو سال و نیم الی سه سال بوسیدن کتاب و دفتر و دوری از کتاب و درس می خوام تن لش بازی رو بزارم کنار و بشینم مثل آدم واسه رشته مورد علاقم بخونم...

البته نصف روز...نصف دیگشم میرم سر کار تا لااقل این بار اگه خدا خواست دانشگاه قبول شدم محتاج کسی نباشم...و دستم جلوی بابام دراز نباشه...هر چند الآن کلی قرض دارم که باید پرداختشون کنم...اما فقط خدا باید به دادم برسه...

توي فيلم‌ها ديده‌ام،يك نفر را دنبال مي كنند.مي‌دود و كوچه پس‌كوچه‌ها را رد مي‌كند.يك دفعه وارد كوچه‌اي بن‌بست مي‌شود.اضطراب سر تا پايش را مي‌گيرد.اولين نگاهش به بالاست.شايد از بالاي ديوار بتواند فرار بكند.
وقتي گير مي‌كنم اين در و آن در مي‌زنم تا مشكلم حل شود.آخرين نگاهم به سمت بالاست...بن‌بست يعني ياد بگيرم اولين نگاهم به سمت بالا باشد.

خدایا کمکم کن...

من میتونم...

فعلاً میرم شاید با خبرهای خوب برگردم...میرم واسه آیندم برنامه ریزی کنم...واسه آیندم هدفی پیدا کنم...

برام دعا کنین...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 10:42 |

این روزها خیلی به خودم و خدا نیاز دارم.اسم خدا رو آوردم.چیزی که این روزها توی زندگیم کمرنگ شده...و شاید هب جرآت بگم توی زندگیم وجود نداره

این دو سه روز بد جور یاد زمان مدرسه علی الخصوص هنرستان،دانشگاه و خدمت افتادم.شاید به خاطر آپ جدید"نادر"بود.هر چند بیشتر اوقات یاد اون زمان می افتم،اما این دو روز خیلی بیشتر.هر چند از اون زمان عکسایی هست که می تونم دل خودم رو به دیدن اون عکسا خوش کنم...اما مگه میشه...مگه میشه با دیدن یه عکس همه ی خاطرات برات زنده بشن...؟؟؟همیشه از خدا می خوام واسه یه لحظه هم که شده اون دوران دوباره تکرار بشن.اون خنده های از ته دل،اون حرکات و اون شوخیای بچه ها،اون رفتن دسته جمعی بچه ها به خانه های تاریخی برای درس عکاسی،اون اردو رفتن بچه ها به اصفهان،اون رفتن به نیاسر و باغ فین برای طراحی،(هر چند اسمش طراحی بود)،اون پر کردن سی دی که الآن هم که بعضی وقتها بهش نگاه می کنم خندم می گیره،اون بگو بخندهای کلاس،اون اردو رفتن بچه های ترم اول به یکی از روستاهای اشکذر،اون شب بیداری برای کمک کردن به بهترین دوستت برای تحویل دادن ماکت،اون شب بیداریها برای تحویل دادن کارهای عملی،اون برف بازی توی محوطه ی دانشگاه،اون کلاس درس زبان استاد خلیل زاده،اون مخرج مشترک گرفتن درس فیزیک نور و متحیر ماندن استاد شکوهی با داشتن چنین شاگردان نخبه،اون ژوژمانهای درسهای بسته بندی و پروژه نهایی و هندسه نقوش سنتی استادان سوزنی،خبیری و اشرفیان،اون خواب موندن من و مصطفی و ناصر و دیر رسیدن به ژوژمان آقای اشرفیان،اون بچه های آموزشی،اون تنبیه شدن کل گروهان به خاطر یه آدم به اسم بز،اون ساعت نه و نیم خوابیدن ها و ساعت چهارونیم برپا دادن ها،اون به خط شدنهای صبح،ظهر و شب برای رفتن به مهدیه،اون کلاسهای هر روز صبح که تا بعد از ظهر طول می کشید،اون به صف شدن ها برای تحویل گرفتن اسلحه،اون میدون تیر رفتن ها،اون رژه رفتن ها،اون پست دادن 2 ساعتی با"جلال کمیر"توی میدون تیر،اون رژه رفتن گروهان در روز آخر آموزشی و انگشت به دهن موندن کل پادگان،اون دو سه روز اول ورود به بیرجند و بعد گزیک و بعد یگان خدمتی،اون پاسگاه مرزی و اون بازارچه،اون تنبیه شدن کل بچه های پاسگاه به دستور آقای اکبری،اون سفره هفت سین روز عید به کمک بچه ها و دعوت کردن کادریهای پاسگاه،اون مرخصی اومدنم به خونه که با پشیمونی همراه بود،اون رفتن به بیرجند به خاطر چشمم،اون نگهداری جوجه ها و سرگرم شدن و توقف زدن بچه ها با اونا،اون کمین رفتن ها و شب بیداریها به خاطر تلگرافهای رسیده،اون به خط شدن ها به خاطر بازدید،اون چایی درست کردنهای پشت پاسگاه و به عبارتی یه جای خلوت برای کشیدن سیگار،اون تبعید شدنم به پاسگاه دیگه،اون پاکسازی های عقبه ی پاسگاه،اون کوهنوردی های دسته جمعی با جناب محمدی و کادریهای دیگه،اون معاف از زندگیهای پاسگاه که فقط می خوردن و می خوابیدن،اون تسویه حساب کردن از پاسگاه و نبودن ماشین برای رفتن به گروهان،اون روز آخر توی گزیک و بیرجند...همه و همه

به نظرم خیلی زود گذشت...این چند سال به اندازه ی یک چشم بر هم زدنی گذشت...گذشت تا روزگار هم بگذره...چیزی که بارها بهم ثابت شده و از گذشته فقط افسوسش نصیبم میشه...این چرخه ی زندگیه

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 16:13 |

نمیدونم چی میشه هر چی به پنجم هر ماه نزدیک میشم حالم حسابی گرفته میشه.پنجم این ماه هم که بیاد میشه درست هفت ماه که من خدمت رو تموم کردم.

اما امسال به غیر از پنجم وقتی اول مهر میرسه دلم بدجور یاد مدرسه افتاده...نمیدونم چی شده...از وقتی که قید درس رو زدم و کتابهام رو بوسیدم و گذاشتم توی زیرزمین خونمون اول مهرماه هر سال همچین احساسی بهم دست میده...اما امسال یه جورایی به شدت یاد مدرسه افتادم...بغض سنگینی توی گلوم راه پیدا کرده....دلم یاد مدرسه افتاده...یادمه سال اول دبیرستان که با دو تا تجدیدی افتادم به شهریور و واسه انتخاب رشته دیر شده بود و هر رشته ای که می رفتم ثبت نام کنم جا نبود تصمیم گرفتم که دیگه درس نخونم.اما دو روز که مونده بود به اول مهر و توی تلویزیون شعری می خوند در مورد باز شدن مدرسه ها گریه کردم.گریهای از روی...

توی این هفت ماه که از خدمت اومدم به مرز جنون رسیدم.از بیکاری،از علافی،از تکراری شدن روزها.واسه کار به خیلی جاها سر زدم.اما یا سابقه خواستن یا رشته ی من به درد اونا نخورده.حتی واسه پیدا کردن کار قید رشتم رو هم زدم.

اما الآن به غیر از روزهای خوب خدمت دوباره یاد مدرسه افتادم...و این اوج نامیدی...ناامیدی از اینکه دیگه اون روزها،اون خاطرات و اون بچه ها دیگه تکرار نمیشن و باید توی خاطراتت دنبال اونا بگردی تا شاید روزی به امید دیدن اون بچه ها و گفتن و شنیدن اون خاطرات زندگیت رو دوباره ادامه بدی...

این اواخر هم به واسه ی کار به خیلی جاها سر زدم. اما یا سابقه می خواستن یا رشته ی من به درد اونا نخورده.یه جا هست که تموم کارهای استخدام رو انجام دادم.آزمایشات قبل از استخدام رو انجام دادم،نامه ی سوء پیشینه رو گرفتمفتمام مدارکم رو کامل کردم و تحویل دادم.گفتن بعد از عید سعید فطر باهاتون تماس میگیریم.نمیدونم شاید اینم مثل تموم کارهای دیگه باشه که آدرس و شماره تلفن گرفتن و دیگه خبری ازشون نشده.

هر چی به پنجم هر ماه نزدیک تر میشم دلهره  ی عجیبی سراسر وجودم رو می گیره.یاد خاطرت مرز می افتم.نمیدونم چرا یه دفعه ای حالم از این رو به اون رو میشه...دلم برای کادریها و بچه ها تنگ میشه...بعضی وقتها هست که بغض سنگینی راه گلومو می گیره.

این چند وقت به خیلی ها رو انداختم...به بابام گفتم به آشناها زنگ بزنه...خودم چند بار به اونجایی که استخدام می کردن سر زدم...اما جواب درست حسابی ندادن.دلمون خوش بود که آشنامون یه کاره ای هست و می تونه کاری انجام بده...ما که از آشناهامون فقط اسمش رو شنیدیم...واسه خیلیا کار انجام میدن اما حالا که نوبت به ما رسیده...خودم هم به اونجایی که استخدام می کردن سر زدم اما دیپلم می گرفتن و یه مدت بود که فوق دیپلم می گرفتن اما وقتی که به اونجا سر زدم دست از پا درازتر برگشتم...می گفتن فوق دیپلم می گیرن اما یه سری رشته های خاص...همین چند روز پیش که به یکی از آشناها سپرده بودیم پیغام داده بود که باید بره گزینش بشه...(اینم که خودم می دونستم...من تماس گرفته بودم که یه کاری انجام بدی نه اینکه بگی باید بری گزینش بشی)

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 14:30 |

و هنوز هم یک جای کار می لنگد...

و هنوز هم می چرخم به دنبال ایمانی که روزگار درازیست از دست رفته است...

آرام خوابیده ام و هیچ خبری نیست از فریادی که در گلویم خفته است،

آرام مرده ام و هیچ خبری نیست از بغضی که در قلبم زندانی شده است،

آرام پوسیده ام و هیچ خبری نیست از کرم ها که جمع کنند خرده ریز دندانهای به هم فشرده ام را،

آرام آرام آرام...

و من هنوز به آرام بودن عادت نکرده ام...

می بینی پاک کنم خیلی وقت است تمام شده...

و من آرام آرام مچاله می شوم زیر بار سنگینی نگاه هایی که دیر زمانی بود فراموش کرده بودم آن نگاه ها را،

و من آرام آرام خسته می شوم از بودن،

و من آرام آرام دیرم شده است...و می دانم که می دانی باید رفت.

می دانی دروغ است گفتن حقیقتی که انکارش می کنی...

و من آرام آرام دروغ می گویم!

 هنوز جاريم...!!!

بادبان ها بريده و باد در بند...

دلم بهشت بارانيت را مي خواهد...

خيس شدم رفيق!

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 2:15 |

این چند روز نمیدونم چی شده که دستم به کار نمیره...دوباره همون افکار مزخرف اومدن سراغم اما این دفعه به شدت...

چند شب پیش دستمزد کارم رو گرفتن،البته نه اون دستمزدی که شما فکر می کنین...چه حالی می کنی وقتی می بینی کاری که انجام دادی جایی چاپ شده و شاید کارت توی شهری که توش زندگی می کنی پخش بشه...خیلی خوشحال شدم اما کارم با یه سری تغییر چاپ شد...

کلاً رشته ی من روی امر سفارش دهنده می چرخه،میای یه آرم یا یه پوستر رو طراحی می کنی،اون وقت کسی که کار رو سفارش داده میاد و کلی تغییر روش انجام میده و اون وقت...

کلاً به این نتیجه رسیدم که من هم میتونم،من هم دست کمی از "م.ن"یا"ن.م"یا"م.و"یا"ح.س"ندارم.اصلاً چرا راه دور بریم همین"ن.ز"که توی دانشگاه با هم بودیم،گاگوله گاگول بود اما کارشناسی یزد قبول شد.مگه من چی از این کم دارم.امسال یه سری تصمیمات گرفتم که میخوام برای یه دفعه هم که شده روی بعضیهارو کم کنم و پوزه ی این خاندان رو به خاک بمالم...

بعضیا که چقد بهشون رو انداختیم که کاری واسم انجام بدن.اما...دریغ از یه جواب...

با شمام...آره...با خودتون.....من دارم این حرف رو میزنم...باید بهتون ثابت کنم که ما هم آره...

بعضی اوقات میشه وقتی می خوام بیام یه چیزی رو توی Word یادداشت کنم نمیدونم چی میشه که یک دفعه چیزهایی رو که توی ذهنم دارم مثل اینکه باد شدیدی در حال وزیدن باشه تمام اون تفکرات و نوشته ها از ذهنم پاک میشن...دستم به نوشتن نمیره...

این دفعه هم مثل قبل...

نمیدونم چی شد این مطلب رو نوشتم...تا چند روز دیگه می خوام شروع کنم و پوزه ی این فامیل درپیتی رو به خاک بمالم...منظورم خونواده ی پدریمه...خیلی در حق خونواده ی ما ظلم کردن اما همیشه میگن اونا رو به خدا واگذار کن...

دیگه آب از سر ما گذشته...اما...

من میتونم...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 10:42 |

حالم خوبه فقط بلا تکلیفی عجیبی گرفتم!!!

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 15:26 |

شايد دير شده...ميدونم...

زياد بزرگ شده اين دل...

زياد خواستني شده اين دل...

زياد لخت و كرخت شده اين دل...

اما هنوز اون گوشه هاش يه صداهايي مياد...

صداي بال و پري كه داشت خسته ميشد و تازه داره جون مي گيره...

گوش كن...اون گوشه هاي آسموني يه چيزي ميگه...

الهي العفو...

لبيك...الهم لبيك...

...

و...

اذان مي گويند...

بالاخره رسيد...

ميعاد نور...

خدايا...

امانتت رو آوردم...

خدايا...

دلم...

 آسمان آمد...ماه دلت را بياب...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 14:7 |

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم

شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند

دلم مي خواهد فرياد بزنم،ولی...واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند،فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام

دلم به درد مي آيد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم

وقتی به گذشته فکر می کنم

وقتی به حال می اندیشم

وقتی به آینده فکر می کنم

كاش مي شد

پرواز كنم

پروازي بي انتها تا رسيدن به ابديت

كاش مي شد

در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم

نفرين به بودن وقتي با درد همراه است

بغض كهنه اي گلويم را ميفشارد

به گوشهايم پناه ميبرم

كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 1:40 |

از زندگی خسته شدم،از تکرار روزهای تکراری،از شبهای تنهایی،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی که حرفهایشان دروغ و تکراری است.

نمی دانم چگونه زندگی کنم...؟؟؟چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام...

همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته،دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند...دوست دارم یک ثانیه از ته دل بخندم...

اما...

از همه آدمها بدم میاد...از آدمهایی که دارن با دروغ زندگی می کنند.فقط به فکر رسیدن به خواسته هاشونن حالا به هر طریقی،احساس تهوع می کنم وقتی با این آدما حرف می زنم...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:32 |

 دلم برای خودم تنگ شده...

آشفته ام این روزها...به تلنگری می شکنم...

تمام حرف های سیاه و تلخ آدم های دنیا را به خودم می گیرم...

بدتر از آن تمام کلمه ها و جمله ها را به بدترین شکل ممکن تفسیر می کنم...

ولی افسوس هیچی نمی فهمم...

یاد آن جمله ی معروف"مهران مدیری"در شبهای برره می افتم که می گفت:این هیچی نوفهمه... 

می ایستم روبروی آینه...پسرک توی آینه مثل روح می ماند...سرد و بی احساس...مثل مرده می ماند...مرده ی متحرک...

 در آینه نگاه کردم و از خود پرسیدم:

به راستی کدامیک از ما تصویر آن دیگری است...؟؟؟!!!

فاصله ی میان من و او که در آن سوی آینه ایستاده فقط به اندازه ی یک حرکت است و این که چه کسی قبل از آن دیگری دستش را تکان دهد...!!!

آیا از آن سوی آینه هم می توان دل نگران بود...؟؟؟!!!

و آیا آن که آن سوی آینه ایستاده حسرت بودن این سو را ندارد...؟؟؟

شاید هم روزی من با حسرت از آن سو به این سوی زندگی نگاه کنم...

شاید هم هنوز...

نمی دانم اما میدانم که تصویری بیش نیستم...!!!

چه دلگير شده اين روزها و این شبها...سرد و بی احساس...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:32 |

نمیدونم چی بگم...

خودم هم از این زندگی کردن خسته شدم...

یکی کامنت گذاشته بود به این شرح"من با تصور قیافه ی تو حالم گرفته میشه"

خیلی به کمکت نیاز دارم...اما...

آره منظورم خودتی...

فکر می کنین من چه طور دارم این قیافه رو تحمل می کنم...من همینجوریش هم حالم از خودم به هم می خوره چه برسه به اینکه کسی بخواد تصویر من رو مجسم کنه...

به قول خودت خودت رو بزن به بی خیالی که همه فکر کنن چه آدم الکلی خوشی هستی...

نمیدونم چه جوری خودم رو بزنم به بی خیالی...نمیگم تا حالا نزدم اما بعضی مواقع هست که آدم دوباره همون مشکلاتش دوباره به یادش میاد و دوباره روز از نو روزی از نو...

به نظر من هر کسی توی زندگی بهتر از هر کس دیگه ای خودشو میشناسه...من هم خودم رو میشناسم...چون می دونم گناههایی که من مرتکب شدم بنده های خدا هم که سهله خود خدا هم منو نمی بخشه...

می خواین چه طوری به آیندم امید داشته باشم...

خیلی دوست دارم دیدم رو نسبت به زندگی عوض کنم اما نمیدونم چه جوری...؟؟؟چگونه...؟؟؟راهش چیه...؟؟؟به خود خدا قسم خودم هم از دست این جور زندگی کردن خسته شدم...

این چند روز خیلی دوست دارم دوباره با آقای نوابی صحبت کنم.با صحبتهایی که می کرد واسه چند روز از این رو به اون رو می شدم...

این فکرها و خیالات مزخرف واسه یه ثانیه هم که شده دست از سرم بر نمیدارن...

خستم...سردرگم...اما پر از فریاد...

مثل کلاف نخی میمونم که به هم گره خوردن...اونم چه گره ای...گرهه کور...و هر آدمی نمیتونه اون گرهه کور رو باز کنه...یکی باید بیاد و با صبر و حوصله اون گره هارو باز کنه...

هیچ کس نمیتونه کمکم کنه...جز...جز...خودم...

خودم باید به فکر خودم باشم...به فکر آینده ی نامعلومم...آینده رو مثل دود سیگار میبینم که یکی سیگار رو دود می کنه و هر لحظه امکان داره این دود توی هوا ناپدید بشه...

نمیدونم کتاب رقص در آتش رو خوندین یا نه...چند وقت پیش اون کتاب رو خوندم قصش مفصله در مورد دو تا برادره به اسم علی و هاشم...خودم رو شبیه برادر دوم یعنی هاشم می بینم...همون فکرها و ذهنیاتی که هاشم داره من هم دارم...همون اخلاق و روحیاتی که هاشم داره من هم دارم...هاشم حتی به خودکشی هم فکر کرد من هم یه مدت به خودکشی فکر میکردم...

نمیدونم....

خستم...خسته...

کلا دیگه حال زندگی کردن هم ندارم. چه برسه به آپ کردن وبلاگ.

زده به سرم کلا در "درختان ایستاده می میرند" رو تخته کنم.

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 10:22 |

 بعضی وقتها چقدر ساده و حتی بدون اینکه بخوای از ذات واقعی آدمها باخبر میشی.

 چه خوب می شد که همه آدمای دور و برت رو کنار بزاری و بعد اینطوری از ذات کثیفشون با خبر بشی...

یکبار توی عمرم به فامیل رو انداختیم که...راسته که میگن انسان از دوست و آشنا بیشتر ضربه می خوره تا غریبه...توی عمرم هیچ وقت این حرف رو قبول نداشتم اما این اواخر به درست بودن این جمله پی بردم...چند بار تماس گرفتیم...به این و اون رو انداختیم...ولی...دست از پا درازتر...

نه کاری...نه تلفنی...نه پارتی بازی...هیچی...

اینطوری فکر کنم دیگه اینقدر سنگ فامیل و عمه و خاله و دایی و دوست و آشنا و همسایه و با مرام و بی مرام و با دین و بی دین رو به سینه نمی زدیم...(قابل توجه اونایی که میان و دارن این مطلب رو می خونن.خودتون بهتر می دونین با کیام...)

خوش به حال تو که قید همه رو زدی...خوش به حالت...

کاش من هم میتونستم...

اما...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 23:47 |

نه دل در دست محبوبی گرفتار

نه سر در کوچه باغی بر سر دار

از این بیهوده گردیدن چه حاصل...؟؟؟

پیاده می شوم،دنیا نگه دار...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 14:12 |

 خوب است...
روزگارمان...!!!
چه اهمیت دارد اگر این روزها اعتماد به نفسمان چیزی زیر نقطه ی انجماد است و...
دلتنگی مان چیزی بالای نقطه ی جوش...!

خوب است...
روزگارمان!!!
چه اهمیت دارد اگر هنوز اس ام اس هایمان بی جواب است...!!!
چه اهمیت دارد اگر این روزها هیچ کس ما را تحویل نمی گیرد و ما هم هیچ کس را...!!!
چه اهمیت دارد که این روزها نمی شود دوستانمان را تشخیص داد از دشمنانمان...!!!

خوب است...
روزگارمان...!!!
چه اهمیت دارد اگر به هیچ کدام از آرزوهایمان نرسیده ایم...!!!
چه اهمیت دارد اگر همین روزها موبایلمان شارژش تمام می شود...و ما هیچ انگیزه ایی نداریم برای خریدن شارژ یا شاید بهتر است بگوییم وضعیت مالیمان اجازه نمی دهد...!!!
چه اهمیت دارد اگر داریم له می شویم زیر خروارها تنهایی...!!!
چه اهمیت دارد اگر حضور او دارد بی رنگ می شود در زندگی مان...و پر رنگ می شود در زندگی آن پسرک چشم قشنگ..!!!

خوب است...
روزگارمان...!!!
چه اهمیت دارد اگر او نیست،او نباشد...  
چه اهمیت دارد اگر روزهایمان طعم بدی می دهند،با کمی چاشنی بی حوصلگی...!!!
خوب است...
روزگارمان...!!!

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 11:36 |

نیستیم...

به دنیا می آییم،

عکس یک نفره می گیریم!

بزرگ می شویم،

عکس دو نفره می گیریم!

پیر می شویم،

عکس یک نفره می گیریم...

و بعد

دوباره باز

نیستیم...

+ نگاشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 13:24 |