تبليغاتX
درختان ایستاده می میرند

روزی که تصمیم گرفتی به دنیا بیامو وجود داشته باشم...

یادته...!!!؟؟؟

وقتی میخواستی اندام پر از خاک منو ذره ذره بزاری کنار هم...

اختیار نداشتم بگم نمیخوام...

وقتی میخواستی روح تنهامو تو وجودم قرار بدی...

اجازه نداشتم بگم نمیخوام...

وقتی میخواستی منو بفرستی تو این دنیای وحشی که واسم پر از تنهاییه...

بازم اجازه و اختیار دست من نبود که بگم:نه...نمیخوام...

 نمیدونم...

نمیدونم اون روز که تصمیم گرفتی باشم...

اختیار من کجا بود...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 18:19 |
شخصی کامنت گذاشته بود:

برای چه می نویسی...!!!؟؟؟

جواب:

می نویسم

نه برای تو که میخوانی

می نویسم

برای کسی که نمیخواند....

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 18:47 |

 چه مسغره

چه بی معنا

و باز من ماندم و یک یاد و دیوانگی

چه زیبا می گفت حسین پناهی

"روزی برای کار

کاری برای قوت

قوتی برای جان

جانی برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ"

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 22:53 |
فعلا قضیه انصراف منتفی شد...

باید مدرکش رو بگیرم تا روی مهندس شکری رو کم کنم...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 11:25 |

برای چندمین بار متوالی فیلم "حبیب" با بازی "حمید فرخ نژاد" رو دیدم...نمیدونم چرا از دیدن این فیم سیر نمیشم...شاید به خاطر بازیگر نقش اول فیلمه...آخر فیلم دوباره بغضی عجیب گلوم رو گرفت...سردرد عجیبی گرفتم...سردردی ناشی از فشار ... فرخ نژاد رو با بازی خوب و دیدنیش در فیلم  "حریم" میشناسم...فیلمیه که تا به حال بیشتر از ده دوازده باره میبینمش اما هر بار بیشتر از قبل مجذوب این فیلم میشم...

بگذریم...

دانشگاه رو به احتمال زیاد انصراف بدم...چهارشنبه اگه جور بشه میرم با مهندس رمضانپور بابت دانشگاه صحبت میکنم...شاید یکی از دلایل انصرافم درس فیزیک و ریاضی باشه...هر چی بیشتر میخونم کمتر توی این مغز پوک من میره...یادمه از وقتی که مدرسه رفتم ریاضی رو با نمره ی ناپلیونی پاس کردم...اما اینجا...

بی خیال...

 

ما به دنيا آمديم اما ...
دنيا به ما نيامد ...
این تو نیستی که مرا از یاد برده ای
این منم که به یادم اجازه نمیدهم
حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند ...
صحبت از فراموشی نیست ...
صحبت از "لیاقت" است ...

"پ.ن"

این مطلب آخر مخاطب خاص داشت...

زیاد به خودتان فشار نیارید،زور نزنید ... خودش که بخواند میفهمد ...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 و ساعت 21:9 |

 چو کس با زبان دلم آشنا نیست...همان بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری نیست مرا همدرد بهتر...که از یاد یاران فراموش باشم

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه دهم آذر 1390 و ساعت 0:44 |

سلام

خیلی حرفا برای نوشتن دارم اما بنا به دلایلی خلاصشون رو مینویسم...

خلاصه بگم...

وبلاگ نویسی برای مدتی تعطیل میشه،

بالاخره اسمم واسه علمی کاربردی دراومد.کاردانی برق صنعتی.رشته ای که قبلها دوست نداشتم...اما حالا حتی شده بالاجبار باید دوستش داشته باشم...

خیلی خوشحالم که اسم خیلی  از دوستان رو ازذهنم پاک کردم.حتی تو...شماردو از روی یکی از گوشیام پاک کردم...تا کی بشه اسمدو از رو گوشیه اصلیم پاک کنم خدا میدونه...شاید ده دقیقه دیگه،شاید هم یکماه دیگه چون بستگی به حالم داره. چند وقت دیگه مطمين باش شماردو از گوشیم پاک میکنم.

مهمترین چیزی که میخوام بگم اینه که این چند وقت از مرد بودن و پسر بودن خودم شرمم اومد...

به یکی از دوستا قول دادم مدرکم رو با نمره بالا پاس کنم،هر چند خیلی وقته به قرارهایی که با خودم گذاشتم پایبند نودم اما حالا فرق میکنه چون به آیندم امیدوار شدم..یه هدف پیدا کردم...چون تا الآن هیچ به آینده امیدوار نبودم...

یا حق

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 16:21 |

شرمم میاد از خودم...

مهمترین چیزی که میخوام بگم اینه که این چند وقت به خاطر کارهایی که بعضی مردها انجام میدن(حیف مرد یا آقا)از مرد بودن و پسر بودن خودم شرمم اومد...روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم...

 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت 22:34 |
چه روز مزخرفی...

ببینم...

نکنه امروز جمعه بود؟

 

چقدر راحت شدم...

دیروز همه چیز رو به خواهرم گفتم...همه چیز رو...

قابل توجه شما...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه ششم آبان 1390 و ساعت 20:37 |

روزهای گندی رو  پشت سر گذاشتم.فقط خلاصه میتونم بگم که بازیچه ی دست یه الف بچه شده بودم و خودم خبر نداشتم...

"هوس کرده ام خوب نباشم،شاید حالم را بپرسی

اسکار حق توست...تو مرا خوب فیلم کردی"

 

هر چند میدونم نمیای این مطلب رو بخونی،اما نظرم اینه و به اون اعتقاد دارم که دیگه واسم مهم نیستی...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت 22:24 |

چند شب پیش حول و حوش ساعت ۱۱ که مشغول پاکنویس کردن مطالب کلاس برق صنعتی بودم خواهرم گفت:فلانی داداش برایت اس ام اس نداده و من هم جواب منفی دادم.تا اینکه بعد از چند لحظه صدای زنگ اس ام اسم بلند شد.داداش برایم اس ام اسی فرستاده بود که من آن را بدبختی میدانم نه تبریک و شادباش.

به امید روزی که...

وطن چیست...!!!؟؟؟
جایی که در آن متولد شدیم...!!!؟؟؟
جایی که در آن زندگی می­کنیم...!!!؟؟؟
و یا جایی که به آن می­اندیشیم...!!!؟؟؟
شاید جایی که برایش خواهیم مرد...

دومی رو به هیچ عنوان قبول نداشته،ندارم و نخواهم داشت...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه یازدهم مهر 1390 و ساعت 18:18 |

اصلا" حوصله ی ور زدن ندارم منتها جدیدا" کم میتونم آن بشم.

فقط بگم تا این لحظه زیاد نتونستم به قول هایی که به خودم دادم عمل کنم

خوشبختانه هنوز فرصت(؟؟؟؟) هست...

تویی که نمیشناسمد...

نمیدونم چه دوره زمونه ای شده...به قول قدیمیا که میگن آخرالزمان شده...

فقط اینو میتونم بگم به چه حقی داری توی زندگی دیگران سرک میکشی...؟؟؟یعنی اینقدر واست مهمم،به قول یکی که میگفت اونقدر براش مرموز شدی،کنجکاو شده که بدونه کی هستی.

چقدر نظر دیگرون واست مهمه؟؟؟
چقدر رو قضاوت دیگرون درباره ی شخصیتت و شخصیت دیگران حساسی؟؟
آسایش ذهنیتو فدای مثبت اندیشیه دیگرون می کنی؟؟؟
تا حالا شده بگی گور بابای حرف مردم؟؟؟
چند بار کاری رو که دوست داشتی و به نظرت اشتباه نبوده به خاطر حرف مردم انجام ندادی؟؟
چند بار کاری رو که دوست نداشتی به خاطرحرف مردم انجام دادی؟؟؟
بعد از اینکه خلاف نظر خودت و موافق نظر مردم عمل کردی از دست خودت عصبانی شدی؟؟؟
شایدم مثل خیلی ها واسه ی تو  همه چیز در نهایت به حرف مردم ختم میشه...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه چهارم شهریور 1390 و ساعت 13:49 |

 گفتم:تنهام...

نصیحت کرد...

گفت:نا امیدی...

گفتم:نا امید نیستم،تنهام...

گفت:تنهایی قشنگه...

گفتم:از این قشنگی میترسم...

گفت:نترس نمیمیری...

گفتم:کسی کنارم نیست...

گفت:من هستم،نصیحتت میکنم،گوش کن حالت بهتر میشه...

گفتم:سهم من از همه چیز دنیا شده همین تنهایی...

گفت:خدا هم تنهاس...

گفتم:من که خدا نیستم...

...

داشت فکر میکرد چند تا کلمه جور کنه و نصیحتم کنه...

دیگه چیزی نگفتم...

ساکت شدم...بدون حرکت...

.

.

.

چند لحظه ای میشد...که مرده بودم...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 و ساعت 18:33 |

گرگ قصه ی ما عاشق شده بود

عاشق شنل قرمزیِ قصه

گرگ قصه ی ما نفهمید

حتی اگه عاشق باشه

هنوزم گرگه قصه ی ماست...!!!

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 و ساعت 16:49 |

 میتونی دوستش نداشته باشی...!!!

از مردن که سخت تر نیست!!!

تا حالا مردی...؟؟؟!!!

آره.چندین بار!

- چرا؟

میخواستم دوستش نداشته باشم!!!

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 و ساعت 15:50 |

بعد از گذشت یکسال که داشتم کم کم فراموشت میکردم و به نبودنت عادت میکردم دوباره برگشتی...

موندم چه کار کنم...

باهات باشم یا...

تو خودت رو بزار جای من اگه یکی همچین پیشنهادی بهت میداد قبول میکردی...!!!؟؟؟

واقعآ تصمیم گیری سختیه...

 

دوستش داری...!!!؟؟؟

نه...

دوستت داره...!!!؟؟؟

نه...

پس کنار هم چی کار میکنید...!!!؟؟؟

زندگی...

.

.

.

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه دهم تیر 1390 و ساعت 13:33 |
زخمی در پهلویم هست

روزگار نمک میپاشد

من پیچ و تاپ میخورم

همه گمان می کنند می رقصم.

 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 21:22 |

احساس زباله ای غیر قابل بازیافت رو دارم

که تبعید شده به این دنیا

چون برای بهشت هم مضر بوده!!!

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 20:17 |

فقط دلم میخواد برم یه جایی که همه چیز تموم شده باشه،دیگه هیچ اتفاقی توی راه نباشه...

یه جایی که همه چیز به سرانجام خودش رسیده باشه،منتظر هیچ اتفاق دیگه ای نباشم...

شاید دلم میخواد برم یه جایی یا یه روزی مثل روز حساب...نه اولش...آخرشو میخوام که دیگه

حسابمو رسیده باشن...اونجا دیگه میدونم از این به بعد عذابه و عذاب...

دیگه کاری ندارم جز اینکه عذاب بکشم...و دیگه نیازی نیست به چیزی فکر کنم...

یه جایی که دیگه نیازی نباشه غصه ی چیزی رو بخورم یا نگران اتفاقی باشم.

 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:32 |

دستمال های كاغذی به نوبت چروك می شوند...

پشت سر هم روی زمين ميمیرند...

هواي اطاق بی نهايت سنگين است

از بس حجم بی انتهای تنهايی ام را درون آن جا دادم

در فضای اطاق ديگر جای قطره اشكی‌ هم نيست،

شايد اشكی‌ هم نيست...و چشمي هم نيست...

هرچه بود خشك شد و سيراب شد از تنهايی...

از صدای انفجار سكوت مرگبار غصه ها انگار كر هم شده ام

اما...نه...

پشت شيشه،صدای چكش پيرمردی‌ می آيد كه گاه گاهی تابوت می‌ سازد،

پيرمرد آگاه است كه فردا چه كسی‌ خواهد مرد...روز قبل از مرگ هر انسانی تابوتی‌ برايش ميسازد و نام او را روی تابوت حكاكي می‌ كند...

پشت شيشه صدای‌ رهگذری نام روی تابوتی را كه برای فردا آماده شده زمزمه می كند...

نامی كه برايم آشناست...

           آری انگار...نام من است...

                                تبريك به اين خوشبختي...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:43 |

قابل توجه بعضیها:

میدانستید

بدون آن همه ثروت هیچ گهی نیستید...!!!؟؟؟

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:43 |

گاهی وقتا...

می بینم...میشنوم...

            انسان،آدم...

                   ناچیز،مجبور،بدبخت

واقعاَ ناچیز...

فقط ۲ متر...یه جای تنگ و تاریک

               بی نهایت خاک...غربت...وحشت...

                                           سرد،سرد...سرد...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 و ساعت 21:42 |

کاش بودی

تا اینقدر هوس مردن نمیکردم!

.

.

.

ببخشید مزاحمت شدم

برو

میخوام بمیرم...!!!
+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 و ساعت 15:0 |

"به ولله من چنان خسته ام که تا روز قیامت فارغ از هر درد میخوابم"

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت 10:58 |

این روزها...

حوصله ام...

سر جایش نیست...!!!

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه دوازدهم فروردین 1390 و ساعت 17:21 |

"قدردانی از علی ، هانی و کاوه ی عزیز..."

بعضی چیزها هست که هیچ وقت کهنه نمیشه...هیچ وقت

دوست داشتن هنر است

و نگه داشتن دوست هنری والاتر...

خوشحالم که شما مرا در کنار خود نگه داشته اید

هنر والا

هنر شماست...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه نهم فروردین 1390 و ساعت 19:20 |

این یکماه اخیر به گفته خیلیا یه کمی چاق شدم...

یکی کمکم کنه...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه ششم فروردین 1390 و ساعت 13:54 |

به این نتیجه رسیده ام:

تا مردم گمان نکنند دیوانه ای ایمانت کامل نمی شود.

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 و ساعت 12:19 |

این یک هفته به خاطر وضعی که برام پیش اومده خونه نشین شدم...به مدت یک ماه کار تعطیل...دلم برای بچه های شرکت خیلی تنگ شده...قربون بیشترشون برم که با یه تک و اس ام اس احوالم رو جویا شدن...از یکی از بچه ها انتظار نداشتم حتی یه اس ام اس بفرسته و حالم رو جویا بشه،اما معرفت خودش رو نشون داد...زنگ زد و ...

شماره ی خیلیارو از روی گوشیم پاک کرده بودم اما بیشترشون رو دوباره وارد کردم...یاد مطلب "نادر" در وبلاگ سالهای ابری می افتم که نوشته بود:"یاد این جمله معروف می افتم که "فقط احمق ها هستند که تغییر عقیده نمی دهند".

این چند روز با صراحت به عمق این جمله پی بردم...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 و ساعت 10:39 |

چقدر دلمان می خواهد٬این روزها یکی بزنند پس کله مان...
خسته شدیم بس٬رفاقتمان را جایی که نباید خرج کردیم و حماقتمان را جایی که باید...
باور کنید...پای ما توی زندگی خودمان هم نیست...چه برسد به زندگی شما!

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 13:13 |


Powered By
BLOGFA.COM