یادمه چند ماه مونده بود به خدمتم که اعزام بشم بدجور اوضاع روحیم به هم ریخته بود.افکار منفی و مزخرف،بیکاری بعد از تموم شدن درس،نبود کار،و علی الخصوص مشکلی که برام پیش اومده بود خیلی به اوضاع روحیم دامن می زد.با یکی از دوستان که مشورت کردم گفت که بهتره به یه روانشناس مراجعه کنی...اون موقع به حدی نفرت انگیز شده بودم که به کفر گفتن هم روی آورده بودم.این چند روز دوباره شدم عین اون روزها.خیلی دوست دارم با آقای نوابی حرف بزنم اما نه شرایطش رو دارم و نه موقعیتشو.
دارم به ادامه تحصیل فکر می کنم...اما نه وضعیتشو دارم و نه وقت درس خوندن.چند وقت پیش به یه مشاور تحصیلی مراجعه کردم اما با حرفایی که بین ما ردو بدل شد دوباره نا امید شدم.نمی دونم چرا...؟؟؟یا رو می گفت قبولی توی اون رشته برای شما واقعاً چیزی شبیه محاله...می گفت کسی که قبل از شما مراجعه کرده بود هفته ای 50 ساعت درس می خوند،کلاس کنکور می رفت،تست کار می کرد اما قبول نشد...
نمی دونم توی دو راهی بدی گیر کردم.قید درس رو بزنم بیخیال درس خوندن بشم و بچسبم به همین شغلی که الآن دارم،و یا فعلاً بشینم واسه کنکور درس بخونم...
با خودم که فکر می کنم می بینم که الآن یه جورایی سربار خونواده هستم...نه درآمد درست و حسابی دارم و نه کار مشخصی...نه پس اندازی...نه...
خدایا خودت کمکم کن که از این فکر و خیالات در بیام...
جالبه...هر وقت نا امید میشم و توی شرایط بدی می افتم یاد خدا می افتم...اسم خدا رو آوردم...چیزی که این روزها اصلاً توی زندگیم وجود نداره...و به یاد ندارم کی 2 رکعت نماز خودم...آخه واسه کسی که نه به آینده امیدی داره و نه زندگی کردن واسش مهمه چه لزومی داره خدا هم توی زندگیش نقش داشته باشه و همون بهتر که نباشه...
فعلاً در سر دوراهی بدی گیر کردم...میرم...شاید با خبرهای خوب برگردم و شاید...

